|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:50 توسط مهرداد
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگ پروازم *** از دریچه ی چشمهایت آسمان پیداست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:32 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی نامم را به آواز خواندی و شوقی راهبانه پیکرم را رقصاند روزی سکوت کردی و جهان از صدا تهی شد *** هنوز تندیسی پا برجاست در حاشیه لبانت آنجا که پایان زندگی ست و آغاز انتظار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
رهایم نمیکند اشتیاق اسارت - چون شهوت نافرجام باد در آغوش حریر - رهایم نمیکند خاطره چسبناک لحظه هایی که تو را در خود داشت بی من و مرا در خود خواهد داشت بی تو رهایم نمیکند بارانی که میبارد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:38 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
محو بازی سرد نگاهم بودم با شهوت سوزان لحظه ها و پشت چشمان گریزان رگبار باران بود *** چشم در چشم خدا دوختم بی شرمانه تر از مرگ پیجوی معجزه ای که ربوده بود و آنسوی پنجره نم نم میبارید *** به جاده های مه زده نگریستم به انبوه گیج رهگذران پرشتاب و چشمهایی پر غبار که چون چترهای بسته بی اضطراب بود *** کاش پیش از پایان رنگین کمان گریسته بودم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:27 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۹ بود وهوا پوشیده از انتظاری غریب و بی واژه *** هوا ، چون جریان سیال آتش میرقصید در ساعت ۹ شب و فضا موجی وهم آلود داشت *** هجمه سکوت بود و ترس در ماندگار ترین ساعت ۹ و انتظار غریبانه صدای زنگی تا وا رهاند چشمان خواب زده را از کابوس نبودنت *** ساعت ۹ شب بود ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:9 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
می اندیشم ... باران می نویسم ... قطره می خوانم ... اشک
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:41 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید ، آخرین صدا بود خش خش جامه ای که می رفت و تو را با خود می برد شاید ، آخرین شوق بود - لرزان و بی لهیب - از دل می گذشت بر دیده فرو می خفت شاید ، آخرین ترانه بود زمزمه رهگذری تنها ...که می گریست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:2 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
جوانی شاید تردیدی سرکش است چون از نفس افتد همرنگ یقین میشود ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:52 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک کوزه خاک دو پیمانه آب چند بذر نو و اندکی آفتاب --------- اینبار اما نخواهم رویاند خواهم روئید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:51 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بالهایت بر گرده باد نشست - باد گریزان - و چشمانم نگاهم را در پی ات به آسمان دوخت *** آها ............. ی ! صدای باد می آید بالهایم کو ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بیش از آنکه در اندیشه یِ پایانِ بودنم مضطربِ پایانِ با تو بودنم ... عطر انتظارت را اما عاشقانه ، به هر سو خواهم پراکند حتی پس از آخرین پایان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی تو تنها رایحه بهشت است که به یادگار خواهم برد تا دل دوزخ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:28 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در اندیشه غبارم و حسرت باران ابرهای سنگین در راه ند ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
... یه روز لا بلای جمعیت گم شدی از اون به بعد همه رو با عشق نگاه میکنم ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
... باران که تمام شد رنگین کمان که طلوع کرد خورشید که بر علفهای خیس تابید گنجشکها که لابلای شاخه ها مارپیچ رفتند آسمان که رنگ عشق گرفت بهشت که آغاز شد ،،، تنها دلتنگیم لبخند تو بود مادر
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آرام و بی جنبش - چونان کوهی پر صلابت- به دورها خیره مینگریست
صدایش پر طنین بود و کوبنده گویی خدا از دریچه لبانش سخن میگفت " بی نیاز باش تا جاودانه شوی " و آوایش در گوش شب می پیچید **************** طوفان لابلای گیسوی مواجش زوزه میکشید ونجوایش - چونان آوایی جاری در بطن قرون - طنین میگرفت " بی عشق باش تا جاودانه شوی " و کلامش عظیم ترین واقعه بود ******************* سالها محو و مدهوش و ستایشگر خیره نگاهش میکردند گهگاه اما از لابه لای "بادبازی" گیسوانش مهتاب می گذشت و درخشش قطره ای خشکیده بر گوشه چشمانش نمایان می شد هیچکس ندانست قطره از شوق جاودانگی بود یا غربت تنهایی...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
از آن سوی ، کسی صدایش زد با طنینی موزون و مواج که عاشقانه ترین آوای تاریخش بود و دیدم تمامی تک یاخته های عاشق که تک تک سلولهای پیکره اش بودند رقصان و مبهوت و بنده وار به آن سوی روانه اند **** از اینسوی ، کسی نگاهش میکرد پر امید و مضطرب سرشار از خواهش و نوازش و عطر خاطره هایش خدایان واله را که پاره پاره های باورش بودند مونس ناگزیر خود میساخت **** بر سر دو راهی تندیسی بود - یادگار قرنهای دور - نه تاب خدایی داشت نه طوق بندگی میگرفت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمان ابریم تشنه ی نوازش بود دستهای نازکت مهربان و دردآلود *** شورانگیز بود لطیف تر از مرهم بارانی تر از بهار
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
راهها چه عاشقانه به من می نگرند آندم که به سوی تو می آیم و صدای قدمهایم موسیقی همه هستی ست در شوق دیدار تو *** با من برقص |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
صدایت میکنم " آهای غریبه با توأم " تو که آخرین رهگذر نیم شب بی ستاره ای تو که تنها ستاره ای ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:30 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
سپیدی و پهناور مثل دشتی از برف پوشیده و طوفان را در تو هراسی نیست *** با آواز تو قلبم چه زیبا می نوازد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در پرتو مهتاب سایه ها ، هم رقص بادها بودند یکی انگار تو بودی مثل روز غوغایی مثل شمع سوزان مثل خدا مغرور یکی انگار من بودم مثل غروب غمگین مثل پروانه عاشق مثل شب تنها *** در سایه روشن مهتاب در هیاهوی باد سایه ها حکایتها داشتند ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز شراره نگاهش به شور می آورد دلم را و چشمهای مه زده ام ـ بی تابانه ـ رد پاهایش را دنبال میکند ******************* دخترک هنوز در پس کوچه های مه آلود کودکی ام قدم میزند ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
با نگاهی پرسشگر به یکدیگر خیره شدند لحظه پرواز بود ............... شتابناک دستهای لرزان را بسوی آسمان ترک کردند - و چشمانی مضطرب سرتاسر مسیرشان را پی میگرفت - از هم جدا و در کنار هم اوج گرفتند پیرامونشان نسیم بود و شهوت کوه بود و اشتیاق شاید دریا هم بود و زمینی که لحظه به لحظه دورتر می شد .............................. شوق ِ صعود سعادت با هم بودن را کمرنگ کرده بود و نجوایی اگر بود تنها همهمه اوج بود ......................... رفته رفته بالهاشان خسته شد و تقلای صعود کاستی گرفت آخرین نقطه اوج چه آرام بود و چه با شکوه لحظه ای در سکوت لحظه ای در سکون چشمهایی خیره بهم مهربانِ خاطره ها ... ................................. موعد بازگشت بود تمامی راه رفته را باید باز پس پیمود - و چشمانی منتظر همه دم مسیرشان را دنبال میکرد - ................................... پیرامونشان نسیم بود و عشق کوه بود و انس شاید دریا هم بود و زمینی که هر آن مشتاقتر بخود می خواندشان ................................ وصالی پر تلاطم بود بارها با تمامی پیکرشان بر تخته فرش فرو کوفتند تا رفته رفته آرام گرفتند خیره بهم بغض آلود خاطره ها - و چشمانی جستجوگر بر پیکره آنها مینگریست - ................................. در آخرین دم تنها صدایی بود گنگ و برنده در فاصله ای میان شادی و تردید فریاد میزد : جفت شش ! ... و بازی تمام شد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:22 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
با چشمهای دکمه ائیش تمامی شب را خیره مینگریست - در کورسوی چراغهای خیابان *************** تنهائیش سایه ای بود کشیده و لرزان حیران امیدی دور و همدمانش - دانه های سپید برف - مسیر نور چراغهای خیابان را هاشور میزدند **************** صف خاموش و نورانی تماشاچیان در هیئت چراغهای خیابان شب زنده داریش را نظاره میکردند و او خیره مینگریست به آنسوی آنجا که تو بودی - هاله ای رقصان در پس پرده ای از تور - ****************** اکنون روز است و هنوز با پیکری از برف پا بر جاست ***************** " چراغهای خیابان خاموش است "
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:45 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آنسوی پنجره باران و عشق بود اینسوی چشمهایی سرشار از نگاه ***************** انبوه قطره های پر آشوب بر چارچوب پنجره می کوفت هم رقص هر ترانه باران قلبی در اشتیاق تو می سوخت ****************** در گیر و دار پنجره بودم در گیر و دار شیشه و باران سنگی بسوی پنجره آمد .........................................
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
با صدای چروکیده و آوای تق تق ترق تق زیر لب زمزمه میکند " آ های هر گز دی گر به آن جا که ر ها یم کر دی باز ن خوا ه م گشت ... " ......... تابوت ساز خسته هنوز بر سنگفرش تنهاءیش نشسته کوبه فرسوده را آماس میکند ،،، تا آخرین ترانه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:30 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
غریب بود و حسرتناک با نگاهی که امتدادش از آن سوی تا عمق دره را میکاوید ****************** به آوارهای پلی می نگریست که برای همیشه فرو ریخته بود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:57 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز دنباله همان شب است شبی که اول بار زاده شدم و من سرتاسر این قرنْ شبِ طولانی را - بی آنکه طلوعی دیده باشم- در انتظارم ************* من به کلامی نه که به آوایی قانعم - دندان قروچه ای از لابلای لبان نیم بسته ات حتی- برقی گذران از نگاهت نسیمی کوچک از پیکرت ****************** چونان همیشه در انتظارم در انتظار کلامی کوچک از لبانت آوایی حتی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:7 توسط مهرداد
|
|
||